تبليغاتX
پس عشق کجاست؟

پس عشق کجاست؟

و او خواهد آمد

شب قدر

شب قدر است...

                بیایید قدر بدانیم

                                                                     التماس دعا

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/07/02ساعت 8:51 PM  توسط سایه  | 

جای پای خدا

شبی از شبها مردی خواب عجیبی دید. او دید که در عالم رویا پابهپای خداوند روی ماسه های ساحل دریا قدم می زند و در همان حال در آسمان بالای سرش خاطرات دوران زندگی اش در حال نمایش استو. او که محو تماشای زندگی اش بود ناگهان متوجه شد که گاهی فقط جای پای یک نفر روی شنها دیده می شود و آن هم وقتهایی است که او در دوران پر درد و رنج زندگی اش بوده. بنابراین با ناراحتی به خداوند که در کنارش راه می رفت رو کرد و گفت: پروردگارا... تو فرموده بودی اگر کسی به تو روی آورد و تو را دوست بدارد در تمام مسیر زندگی کنارش خواهی بود و او را محافظت خواهی کرد پس چرا در مشکل ترین لحظات زندگی ام فقط جای پای یک نفر وجود دارد؟

چرا مرا در لحظاتی که سخت به تو نیاز داشتم تنها گذاشتی؟

خداوند لبخندی زد و فرمود:

بنده عزیزم من دوستت دارم و هرگز تو را تنها نگذاشته ام. زمانهایی که در رنج و سختی بودی من تو را روی دستانم بلند کرده بودم تا به سلامت از مشکلات عبور کنی.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/28ساعت 1:56 PM  توسط سایه  | 

آرزوی من

نمی دانم‌‌ نمی خواهم بدانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی آنقدر مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد به دست طفلکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی در پی دم گرم خوشش را در گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته تر را آشفته تر سازد

بدین سان بشکند سکوت مرگبارم را

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/11ساعت 6:28 PM  توسط سایه  | 

خدا کند تو بیایی

از عمق نا پیدای مظلومیت ما صدایی آمدنت را وعده می داد.

صدا را عدل خداوندی صلابت می بخشید و مهر ربانی گرما می داد.

و ما هرچه استقامت از این صدا گرفتیم و هرچه تحمل از این نوا دریافتیم.

رایحه ات که مژده حضور تو را بر دوش می کشید مرهمی بر زخمهای نو به نومان بود و جبر جانهای شکسته مان.دردها همه از آن رو تاب آوردنی بود که آمدنی بودی...

سنگینی بار انتظار بر پشت ما سنگینی یک سال و دو سال نیست، سنگینی یک قرن و دو قرن نیست.حتی از زمان تودیع یازدهمین خورشید نیست.

تاریخ انتظار ما به آن ظلم که در عاشورا بر ما رفته است برمی گردد،به بعثت پیامبر می رسد، به مظلومیت و تنهایی عیسی، به غربت موسی، به استقامت نوح و به مظلومیت هابیل می رسد.

انتظار و بردباری ما را وسعتی است از هابیل تا کنون و تا برخاستن فریاد جبرئیل در زمین و آسمان و آوردن مژده ظهور امام زمان. به امید آن روز...


     ولادت دوازدهمین اختر تابناک را بر همه جهانیان و به خود آن حضرت بزرگوار تبریک عرض می نمایم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/28ساعت 7:4 PM  توسط سایه  | 

لیله الرغائب، شب آرزوها و ریزش باران رحمت پروردگار بر بندگان
 
 

   
 

 لیله الرغائب شبی است که میل و توجه به عبادت و بندگی در آن فراوان و عطا و بخشش پروردگار در آن بي شمار است.

شب آرزوها
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/20ساعت 6:31 PM  توسط سایه  | 

اللهم عجل لولیک الفرج

دوباره جمعه ای دیگر در راه است و من در انتظار...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/20ساعت 6:28 PM  توسط سایه  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/20ساعت 6:24 PM  توسط سایه  | 

خدایا...

پس کی می شود که او بیاید تا...

دلم هوای یه دنیای شیرین رو کرده...

هوای صلح و آرامش...

اللهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/11ساعت 3:16 PM  توسط سایه  | 

خدا... خدا جونم!

خدا...

خدا جونم!

دلم برات تنگ شده اونم خیلی خیلی بیشتر از هر دفعه...

نمی دو نم چرا ولی هر چی به تو نزتیکتر میشم بیشتر احساس می کنم دلم برات تنگ شده...

خدا...

خدا جونم!

چی کار کنم؟ دارم از بس که نمی تونم درکت کنم دیونه می شم. ولی هرچی بیشتر فکر می کنم بیشتر به این می رسم که تو رو نشناختم.

یعنی هر چی بیشتر می شناسمت احساس می کنم درکم از تو کمتر شده...

اصلا نمی دونم چه جوری باید بگم..

این زبون نمی تونه حرف منو بزنه ولی من میدونم که تو می دونی من چی می گم. آخه تو اصلا به زبون من گوش نمی کنی بلکه به دلم گوش می دی شاید حتی بهتر از خودم معنی تالاپ تولوپ قلبم رو می فهمی البته شاید نه حتما...

خدا...

خدا جونم!

تو که از حد تصور من فراتر از فراتری لااقل کمکم کن تا بتونم خودمو بشناسم. نمی گم الان خودمو نمی شناسم اما از طرفی هم اعتقاد دارم که ما آدما هرقدر هم که خودمونو بشناسیم بازم کمه...

خدا...

خدا جونم!

تو که بهتر از خودم راههای قلبمو می شناسی خودت یه کاری کن که تو عمق قلبم بوی تو رو احساس کنم منم قول می دم که خودمم به خودم کمک کنم.

خدا...

خدا جونم!

راستش می خواستم بگم وقتی یادم میفته که تو مثل تکیه گاه پشتمی از هیچ چی نمی ترسم . از هیچ چی...

خدا...

خدا جونم!

دوستت دارم...

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/08ساعت 4:56 PM  توسط سایه  | 

یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور

                                    کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/17ساعت 4:10 PM  توسط سایه  |